خدا

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    پیش از اینها فکر میکردم خدا ‎
    ‎ خانه ای دارد کنار ابر ها‎
    ‎ مثل قصر پادشاه قصه ها‎
    ‎ خشتی از الماس خشتی از طلا‎
    ‎ پایه های برجش از عاج و بلور‎
    ‎ بر سر تختی نشسته با غرور‎
    ‎ ماه برق کوچکی از از تاج او‎
    ‎ هر ستاره پولکی از تاج او‎
    ‎ اطلس پیراهن او آسمان‎
    ‎ نقش روی دامن او کهکشان‎
    ‎ رعد و برق شب طنین خنده اش‎
    ‎ سیل و طوفان نعره ی توفنده اش‎
    ‎ دکمه ی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب‎
    ‎ هیچ کس از جای او آگاه نیست‎
    ‎ هیچ کس را در حضورش راه نیست‎
    ‎ پیش از اینها خاطرم دلگیر بود‎
    ‎ از خدا در ذهنم این تصویر‎ ‎بود‎
    ‎ آن خدا بی رحم بود و خشمگین‎
    ‎ خانه اش در آسمان دور از زمین بود ،اما میان ما نبود‎
    ‎ مهربان و ساده و زیبا نبود‎
    ‎ در دل او دوستی جایی نداشت‎
    ‎ مهربانی هیچ معنایی نداشت‎
    ‎ ... هر چه میپرسیدم از خود از خدا‎
    ‎ از زمین از اسمان از ابر ها‎
    ‎ زود می گفتند این کار خداست‎
    ‎ پرس و جو از کار او کاری خطاست‎
    ‎ هر چه می پرسی جوابش آتش است‎
    ‎ آب اگر خوردی جوابش آتش است‎
    ‎ تا ببندی چشم کورت می کند‎
    ‎ تا شدی نزدیک دورت میکند‎
    ‎ کج گشودی دست ،سنگت می کند‎
    ‎ کج نهادی پا ی لنگت می کند‎
    ‎ تا خطا کردی عذابت می دهد‎
    ‎ در میان آتش آبت می کند‎
    ‎ با همین قصه دلم مشغول بود‎
    ‎ خوابهایم خواب دیو و غول بود‎
    ‎ خواب می دیدم که غرق آتشم‎
    ‎ در دهان شعله های سرکشم‎
    ‎ در دهان اژدهایی خشمگین‎
    ‎ بر سرم باران گرز آتشین‎
    ‎ محو می شد نعره هایم بی صدا‎
    ‎ در طنین خنده ی خشم خدا ...‎
    ‎ نیت من در نماز ودر دعا‎
    ‎ ترس بود و وحشت از خشم خدا‎
    ‎ هر چه می کردم همه از ترس بود‎
    ‎ مثل از بر کردن یک درس بود ..‎
    ‎ مثل تمرین حساب و هندسه‎
    ‎ مثل تنبیه مدیر مدرسه‎
    ‎ تلخ مثل خنده ای بی حوصله‎
    ‎ سخت مثل حل صد ها مسئله‎
    ‎ مثل تکلیف ریاضی سخت بود‎
    ‎ مثل صرف فعل ماضی سخت بود‎
    ‎ تا که یک شب دست در دست پدر‎
    ‎ راه افتادیم به قصد یک سفر‎
    ‎ در میان راه در یک روستا خانه ای دیدیم خوب و آشنا‎
    ‎ زود پرسیدم پدر اینجا کجاست‎
    ‎ گفت اینجا خانه ی خوب خداست‎
    ‎ گفت اینجا می شود یک لحظه ماند‎
    ‎ گوشه ای ختوت نمازی ساده خواند‎
    ‎ با وضویی دست ورویی تازه کرد‎
    ‎ گفتمش پس آن خدای خشمگین‎
    ‎ خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟‎
    ‎ گفت :آری خانه ی او بی ریاست‎
    ‎ فرشهایش از گلیم و بوریاست‎
    ‎ مهربان و ساده و بی کینه است‎
    ‎ مثل نوری در دل آیینه است‎
    ‎ عادت او نیست خشم و دشمنی‎
    ‎ نام او نور و نشانش روشنی‎
    ‎ خشم نامی از نشانی های اوست‎
    ‎ حالتی از مهربانی های اوست‎
    ‎ قهر او از آشتی شیرینتر است‎
    ‎ مثل قهر مهربان مادر است‎
    ‎ دوستی را دوست معنی می دهد‎
    ‎ قهر هم با دوست معنی می دهد‎
    ‎ هیچ کس با دشمن خود قهر نیست‎
    ‎ قهری او هم نشان دوستی ست‎
    ‎ تازه فهمیدم خدایم این خداست‎
    ‎ این خدای مهربان و آشناست‎
    ‎ دوستی از من به من نزدیکتر‎
    ‎ از رگ گردن به من نزدیکتر‎
    ‎ آن خدای پیش از این را باد برد‎
    ‎ نام او راهم دلم از یاد برد‎
    ‎ آن خدا مثل خیال و خواب بود‎
    ‎ چون حبابی نقش روی آب بود‎
    ‎ می توانم بعد از این با این خدا‎
    ‎ دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا‎
    ‎ می توان با این خدا پرواز کرد‎
    ‎ سفره ی دل را برایش باز کرد‎
    ‎ می توان در بارهی گل حرف زد‎
    ‎ صاف و ساده مثل بلبل حرف زد‎
    ‎ چکه چکه مثل باران راز گفت‎
    ‎ با دو قطره صد هزاران راز گفت‎
    ‎ می توان با او صمیمی حرف زد‎
    ‎ مثل یاران قدیمی حرف زد‎
    ‎ می توان تصنیفی از پرواز خواند‎
    ‎ با الفبای سکوت آواز خواند‎
    ‎ می توان مثل علف ها حرف زد‎
    ‎ با زبانی بی الفبا حرف زد‎
    ‎ می توان در باره ی هر چیز گفت‎
    ‎ می توان شعری خیال انگیز گفت‎
    ‎ مثل این شعر روان و آشنا‎
    ‎ تازه فهمیدم خدایم این خداست‎
    ‎ این خدای مهربان و آشناست‎
    ‎ دوستی از من به من نزدیک تر‎
    ‎ از رگ گردن به من نزدیک تر‎

    شعر از قیصر امین پور
    نویسنده : محمد بازدید : 1103 تاريخ : شنبه 28 مرداد 1391 ساعت: 20:57
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها